یه روز خوب
از وقتیکه با بابایی یکی شدیم
بیشتر جمعه ها میریم خونه مادر جون فرشته آخه بابابزرگ فقط ظهر جمعه خونه هست.ولی این جمعه چون نی نی عمه بدنیا اومده بود به خاطه اینکه دورشون شلوغ نباشه آرامش بیشتری داشته باشن نرفتیم و توی خونه بودیم ولی خیلی خوب بود صبحانه که خوردیم رفتیم باغ جنت و کلی توپ بازی و بدو بدو. شنبه هم که روز پدر بود با باباجون حمید و مامان جون رفتیم باغ عمه ی مامان که اونجا هم خیلی خوش گذشت و تو کلی تفریح کردی و مرغ و خروسا رو که جدیدا رابطه بهتری باهاشون برقرار میکنی و دیدی و کلی ذوق
عصرم که خاله پریسا کیک درست کرده بود و مراسم روز پدر گرفتیم. 
راستی واسه شما هم به مناسبت تولد حضرت علی یه زنجیر و پلاک "و ان یکاد" نقره گرفتیم 
این از نی نی جدید عمه زهرا سپهر کوچولو داداش سارینا.

وقتی میریم اونجا و میبینی تو بغل عمه داره شیر میخوره خیلی تعجب میکنی آخه خودت که شیر نخوردی.به عمه میگی "شیر کو ؟ کجاس ؟ لیوان نداره؟ نی نداره ؟ نی یش کووو؟
" وقتی هم عکسشو توی گوشیها میبینی با یه لحن ظریف و کاملا دخترانه میگی "عزیییزممم"
اینم از عکسای روز جمعه.




از اول که وارد باغ شدیم میگفتی پارک کو؟ منظورت تاب و سرسره بود بعد که دیدی یهو اینجوری ذوق کردیی

بعدم که رفتی تا سرسره بازی کنی انقدر داغ بودن که تا اون بالا هم رفتی ولی حاضر نشدی سر بخوری آخه شلوارکم پوشیده بودی بعد دوباره همون راه رو برگشتی



به باغ جنت هم میگفتی "باغ جنگل
" ازبس که میدویدی تند تند آب میخوردی و میگفتی " گمه " گرمه

یهو چشمت خورد به این وسایل بادی ها و گیر دادی که این هواپیما بزرگ و بخریم هر چقدرم بهت گفتم مامان این خیلی بزرگه شما باهاش بازی نمیکنی.فقط تو دست و پاست.آخرم بابا گفت منم که کوچیک بودم یه دونه از همین هواپیماها داشتم و آخر واست خرید و شد همون چیزی که من گفتم دریغ از یه دقیقه بازی

یه کم روی چمن ها نشستیم واسه استراحت و یه کاره جالبت این بود,چون شلوارک پات بود سختت بود چمن ها میرفت سیخ سیخی توی پات
به بابا گفتم چیزی بهش نگو ببینیم خودش چه راه حلی پیدا میکنه
تو هم اومدی و یه پاتو انداختی روی پای من و اون یکی هم روی پای بابا.چقدر خندیدیم بهت وروجکم

دو تاپسر بچه هم اونجا مشغول ماشین بازی بودن ماشیناشونو با بند بسته بودن و روی زمین میکشوندن و میدویدن تو هم به دنبال اونا سرت پایین فقط نگاه ماشینا میکردی بعد برگشتی پیشمون و گفتی " فک کنم ماشینه کنترلیه"
من و بابا هم حسااااابی از شرمندگیت درومدیم و چلوندیمت اساسییییییی



و اینم از عکسای توی باغ عمه و روز پدر



این عکس تو و بابا جونم مربوط به یک سالگیته

اینم زنجیر و پلاک

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را...
کلماتی مثل بابا,مامان,پدربزرگ...
این روز رو به باباجون مهربونم و بابای مهربونت وهمچنین همسرعزیز و دوست داشتنی تبریک میگم
وهمچنین به تو وروجک کوچولوم که اسمت علیه
اینم یه چند تا عکس از قبله که امروز پیداشون کردم.خوردن یه لیوان آب پرتغال هم قد خودت



قربون اون توضیح دادنت که انقدر با هیجانه



امیدوارم تو هر شرایطی که هستی نهایت استفاده رو از اون موقعیتت بکنی و لذت ببری که دیگه هیچ کدوم برنمیگردن چه خوب چه بد.


یه روز خوب 





